تبليغاتX
باز بياغاز

میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور
اینهمه اندوه در وجودم و من لال
اینهمه غوغاست در کنارم و من دور

 
*فریدون مشیری



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:9  توسط من 

 

فکر نکنم هیشکی  قد من با وجدانش درگیر باشه!

 ¤¤

آقاهه:مسموم شدم

من:خب علائمتون چیه؟

آقاهه:دل پیچه دارم و تب و بالا هم آوردم

من:اسهال هم دارین؟

آقاهه:دیسانتری دارم

!

پ.ن: کامنتهای خصوصی گاهی خیلی معضل میشه برای من..یک دنیا محبتی که توی کلمه کلمه کامنت میاد پرم میکنه از نیاز به پاسخ اما خب چطوریش رو نمیدونم!گفتم فقط اینجا بگم که ممنون:)همین:)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:30  توسط من  | 

 اونقد مریض دیده م که بدونم کدوم مریض آقا وقتی میاد واقعا بیماری جسمی داره و کدوم مشکل روانی! مرتیکه الاغ ساعت ۲ نصفه شب اومده براش معاینه ژنیتال کنم!گفتم اوکی ولی قانونه که پرستار آقا تو اتاق حضور داشته باشه! میگه من ازش خجالت میکشم!- حالا از من خجالت نمیکشه ها- خودت تنها معاینه کن و بعدش اضافه میکنه دست هم میزنی دیگه واسه معاینه؟:(((

تازه بعدشم که پرستار از اتاق رفته بیرون برگشته میگه خانم دکتر شنیدم یه رگی این پشت هست که برای جلوگیری باید بستش میخوام نشونم بدی!!! خـــــــــــــــــــــــر!گفتم برو گمشو پیش ارولوژیست تا نشونت بده!

:((((((

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:41  توسط من  | 

  توی دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلویزیون آن روزها، یک جور خاصی کج می ایستاد... انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و  پا شل می کرد، یک دستش را می آورد بالا، انگشت اشاره اش را می گرفت رو به "عاطفه"، ابروهایش را می داد بالا، طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و پر کلاغی موهای پرپشتش، سرش را تکان می داد  و با توپ پر می گفت:" هر کاری می خوای بکن، ولی..." چند بار نرم و تند تند پلک می زد، صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:" قهر نکن!" ... بعد لبش یک کمی می لرزید، انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید... نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و  نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت.

 

ما هم می مردیم... می مردیم.

 

  خسرو شکیبایی عزیز!  از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان        دادن ها...

 و عمری که برای ما صرف کردی.

از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز.

 

خداحافظ

 

 

spotlight

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:17  توسط من  | 

guess I am looking for a reason
well,from my observations sometimes its better off not knowing and other times there is no reason to be found
every thing has a reason
its like there pies and cakes,at the end of every night,the cheese cake and the apple pie are always completely gone but there is always a whole blueberry pie left untouched.
so whats wrong with the blueberry pie
there is nothing wrong with the blueberry pie,its just people make other choices.you cant blame the blueberry pie.its just no one wants it

به نظرم یه قسمت فوق العاده فیلم اون صحنه ای بود که همکار جیمی برای خارج شدن از کافه دستش رو گذاشت روی دستگیره در و یهو صحنه کند شد و جای دست اون دست الیزابت رونشون داد که یک سال پیش داشت از کافه میرفت بیرون و بعدش الیزابت شروع کرد دلیل کارش رو توضیح دادن... بازگشت قشنگی بود به نظرم :)




 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:19  توسط من  | 

خداحافظی‌هامون رو دوست دارم. وقتی یکی‌مون بلند و مطمئن می‌گه، خداحافظ و اون یکی هم بلند و مطمئن جواب‌ش رو می‌ده. اما هیچ‌کدوم قطع نمی‌کنیم. اندازه‌ی چند ثانیه سکوت و باز یه خداحافظی‌یه دیگه اما این‌بار آروم و نامطمئن که بعد از این آخری هر دو با هم گوشی رو می‌ذاریم. این سکوتِ چند ثانیه‌یی رو دوست دارم. انگار که توی اون سکوتِ بین ِ دو خداحافظی- مطمئن و نامطمئن- حرفای گفته نشده‌یی هست که پر از، بمون، پر از دل‌تنگی، پر از حرفایی که نمی‌گیم به هم یا قبلش گفتیم اما توی این سکوتِ قابل لمس‌تر می‌شن...
گوشی رو می‌ذارم و فکر می‌کنم که چه خوبه که هنوزم خداحافظی‌هامون رو دوست دارم و تو رو که لابه‌لای سکوتم پررنگی...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

  فک کن!چی میتونه وقتی 15 -16 ساعته یه کله داری مریض میبینی و دستت از زور فشار دادن پمپ فشار سنج فلج شده و تازه شام هم نخوردی و سرت کلی گیج میره و کلی حرفهای سخت سخت هم زدی و ته دلتم کلی خالیه یه لبخند بشونه روی لبهات ؟

هوووووم..خب معلومه دیگه همون ایمیلی که الان تو باکسمه و کلی دوستش دارم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:48  توسط من  | 


بخش بزرگی از کودکی همه‌ی ما که حالا پشت اين مونيتورها نشسته‌ايم، آغشته به خداست. خدای خاطره‌های کودکی. خدای بهشت و جهنم ِ آن‌وقت‌ها. خدای گناه‌داردها و ثواب‌داردها. خدايی که می‌چسبيد به پول‌ها می‌رفت لای قرآن که نجاتمان دهد از هفتاد و چند بلا. خدای ربنا و سفره‌های پر از رنگ افطار. خدای حلواهای نذری. خدای سر سفره‌ی هفت‌سين و حول حالنای دم سال تحويل. خدای توی سجاده‌ی مادربزرگِ مامان، که من عاشق تسبيحش بودم و آن کتابچه‌ی کوچک که برای هر دردی يک درمان عجيب غريب سراغ داشت با آب زعفران.

يادم نرفته خدای شب‌های موشک‌باران را. خدايی که آية‌الکرسی می‌شد حواس بمب‌ها و موشک‌ها را از خانه‌ی ما پرت می‌کرد. يا چه می‌دانم، خدايی که اگر قل هوالله‌های فاتحه‌مان را سه برابر می‌کرديم، اسم‌مان را می‌چسباند روی فاتحه می‌رساند به دست مرده‌ی مورد علاقه‌مان. خدای دوران کودکی زورش زياد بود. آن‌قدر زياد که يک شب وقتی عمه مريض بود، خيلی مريض بود و سرطان‌اش خيلی درد داشت، آن‌قدر جلويش گريه کردم و اَمّن يُجيب را از روی دست‌خط مادربزرگ خواندم که دلش به حالم سوخت و پس‌فرداش عمه مُرد. يادم هست چه‌قدر خوش‌حال بودم ازين‌که باعث مرگ عمه شده‌ام. که ديگر درد نمی‌کشد بچه‌هاش غصه بخورند اشک بريزند. آن‌وقت‌ها فرقی نمی‌کرد ريه‌های آب‌آورده‌ی عمه نجاتش داده باشد يا خدای امن‌يجيب‌های من. مهم آن قدرت بزرگی بود که حتا حرف من را هم گوش می‌کرد. که حتا با دل من هم راه می‌آمد.

بزرگ‌تر که شديم، خدا که رفت توی کتاب‌های دينی، کم‌کم رنگ و رويش عوض شد. پايش به معارف دبيرستان که رسيد، يک‌هو دلمان را زد. ديگر ابهت قديم را نداشت. تبديل شده بود به يک خدای بداخلاق زورگو که با هر چه دلمان می‌خواست مخالف بود و فقط از رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سياه خوشش می‌آمد. بهتر بود دست از سرمان بردارد تا جوانی‌مان را بکنيم. اين شد که خدا رفت توی بِلَک‌ليست‌. دربه‌در دنبال کتاب‌ها و کلمه‌هايی بوديم که رد پررنگ خدای کودکی را از ته دل‌هامان پاک کند. که باور کنيم خدا يکی از همان سال‌ها مرده و هيچ‌کس صدايش را در نياورده.

بی‌خدايی ِ آن سال‌ها خوب بود. بهمان خوش می‌گذشت. اما نمی‌دانم چرا يک وقت‌هايی، يک وقت‌های يواشکی، که دستمان به هيچ جا بند نبود و حس استيصال تمام وجودمان را پر کرده بود، بی‌هوا «خدايا خودت کمک کن» از دهنمان می‌پريد. وقتی پدربزرگ را روی تخت بيمارستان می‌ديديم، بی‌که قبلش آشتی کرده باشيم با خدای آن بالا، ته دل می‌خواستيم کمکش کند. بعد هم لابد خجالت می‌کشيديم، زياد. يا چه می‌دانم، شب کنکور، خودمان که رويمان نمی‌شد، اما زنگ می‌زديم خانه‌ی مادربزرگ که «توروخدا دعا کنين قبول شم». آخرش هم نفهميديم درس ِ نخوانده‌ی خودمان بود که راهمان داد دانشگاه، يا خدای مادربزرگ.

آخر يک روزی پاشدم رفتم مکه، ببينم خدا خانه‌اش هست يا نه. راستش بيشتر از آن‌که خدا خانه‌ی خودش باشد، خانه‌ی پيامبرش بود در مدينه. مسجد پيامبر يک‌جورهايی مثل خانه‌ی مادربزرگ می‌مانست يا خاله‌ی آدم. نمازهای آن‌تو، نمازترين نمازهايی بود که در همه‌ی عمرم خواندم. آدم ناخوداگاه حرفش می‌گرفت با خدا. انگار صدايش می‌رسيد به خدا. توی تمام ستون‌ها و ديوارها خدا داشت. سقفش که باز می‌شد، خدا شُرّه می‌کرد روی آدم. مکه اما اين‌جوری نبود، خودش را می‌گرفت. مثل اين می‌مانست که به دفتر مدير مدرسه احضارت کرده باشند، آدم تحت تأثير ابهت و جذبه‌اش قرار می‌گرفت. خدای مکه رفته بود سفر.

خدای تهران عبوس بود. اصلن يک‌جورهايی آدم را سر لج می‌انداخت. اما تمام اين سال‌ها، هنوز يک چيزی آن ته دلم مانده بود. يک حس نوستالوژی شايد، نمی‌دانم. وقتی می‌ديدم آدم‌ها اين‌جور از ته دل الغوث گفتن‌هاشان را باور داشتند حسودی‌م می‌شد. دلم هوس ايمان داشتن به کسی/چيزی می‌کرد. تکيه دادن به يک قدرت بزرگ. دل‌گرم بودن به اين‌که همه‌چيز درست می‌شود. حالا می‌خواست اسمش اميد باشد، خدا باشد، اهورا باشد، يا هرچه.

ما آدم‌بزرگ‌ها شيفته‌ی چنگ‌زدنيم. فارغ از اين‌که حبل‌المتينی در کار باشد يا نه، د‌لمان می‌خواهد دستی باشد، معجزه‌ای نجات‌دهنده‌ای چيزی، که ما را آويزانِ خود کند نجاتمان دهد. برای حبل‌المتين بودن هم چه کسی بهتر از خدا؟ خدايی که زورش به همه‌چيز و همه‌کس می‌چربد و در هر شرايطی –شب و نيمه‌شب حتا- ممکن است به کمکمان بيايد و رهامان کند از چنگ خوره‌ای که به جانمان افتاده.

آدم تنهاست. به اندازه‌ی کافی تنهاست. بعد دلش می‌خواهد باور کند يک کسی/چيزی يک‌جايی حواسش به او هست. يک قدرتی که بشود به آن تکيه کرد. اصلن شايد خدا همان قوت قلبی‌ست که آدم وقت‌های استيصال دنبالش می‌گردد، وقت‌های نااميدی و اندوه. آن‌وقت‌ها که دستت به هيچ‌جا بند نيست. وقت‌هايی که ديگر زورت نمی‌رسد. وقت‌هايی که کم می‌آوری، رسمن کم می‌آوری.

می‌دانی؟ راستش من دلم می‌خواهد خدا هنوز وجود داشته باشد، گيرم در حد يک توهم، در حد يک سودا. چه‌می‌دانم، اصلن چيزی از جنس همين تناقض‌های روزمره. از جنس اين‌همه تناقضی که در رياضی وجود دارد يا در فيزيک يا فلسفه. که قابل حل هستند هم، قابل توضيح. مثلن خدايی از جنس ذرات کوانتومی که عدم قطعيت دارد. خدايی که وجودش کلاسيک نيست. صفر و يک نيست که يا وجود داشته باشد يا نداشته باشد. خدايی که بسته به زمان و مکان، ترکيبی خطی از بودن و نبودن باشد. يک خدای نسبی، غير جزمی. از آن خداها که وقتی می‌خواهيمش، باشد، آراممان کند. از آن خداهای کودکی، خداهای شب امتحان، که وجعلناهاش را می‌خوانديم معلم تقلبمان را نبيند، که نمی‌ديد.  خوب است يک خدايی باشد که آدم يک‌وقت‌هايی با خيال راحت تکيه بدهد عقب و سکان را بدهد دستش، که لابد بلد است آدم را برساند تا مقصد. خوب است يک خدايی باشد اين دور و برها، حالا اسمش قانون عمل و عکس‌العمل باشد، اصل بقای انرژی باشد، کارمای مثبت يا منفی باشد، آقای يونيورس باشد يا هر چه؛ که اندازه‌ی دل‌گرمی من قدرت و اراده داشته باشد. که اندازه‌ی باور ِ من بودنش را نشانم دهد. که يک فکری به حال بعدن‌های من بکند.

راستش هر کاری می‌کنم، نمی‌توانم منطق آدم‌هايی که به نبود خدا اعتقاد دارند را درک کنم. آدم‌ها را تا جايی می‌فهمم که با خدا سر لج‌بازی داشته باشند، نه بيشتر. لابد برای همين هم هست که هيچ‌وقت خدای بقيه را مسخره نمی‌کنم، يا به خداورزی‌هاشان و باورهاشان گير نمی‌دهم. هنوز هم فکر می‌کنم خوشبخت‌اند که اندازه‌ی باورشان يک خدای بی‌ترديدِ ولاريبَ‌فيه دارند که حاضر است همه‌جا کمکشان کند و هر جا هم نکرد لابد قسمت بوده و خواست خودش بوده و بهتر و بيشتر می‌دانسته. يا شايد حتا فکر کنم يک خدا هست، مثل آن خداهای عليرضا. از آن خداها که حتمن وجود دارند، بس‌که اين تقدير بی‌رحمانه‌تر از آن است که تصادفی باشد. يک‌وقت‌هايی هم هوس می‌کنم بزنم به سيم پايان‌نامه و بگويم جوهره‌ی تمام دين‌ها به اين جا می‌رساند آدم را، که هر آدمی بايد به «خودآ»ی خود برسد، به خدای خود-تعريف‌کرده‌اش، خدای خود-پيداکرده‌اش. خدايی که توی آدم ته‌نشين شده، که لابه‌لای قانون گياه و دانايی آب و شعرهای سهراب جا خوش کرده. اين شايد نزديک‌ترين، شخصی‌ترين  و قابل دست‌رس‌ترين خدای آدم‌ها باشد. که نه سيخ بسوزد و نه کباب.

هزار توی بیست و نهم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:57  توسط من  | 

درسته که از شنیدن چیزهایی که توی دنیام جایی نداره دو تا شاخ رو سرم در میاد..درسته که یک درمیون هی میگم پوووووووووووووووف عجب آدمهای عجیبی...درسته که چشمام گرد میشه و هی میگم :واقعا میگی؟....درسته که گاهی قاط میزنم و از ترس و شوک دونسته های جدیدم میزنم زیر همه چی....اما تحملم کن...دیده ها و دونسته هاتو باهام شریک شو..بذار که وسیع تر ببینم و واقعی تر...هیچ دوست ندارم کبکی باشم با سری در برف فرو رفته!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:6  توسط من  | 


فکر کنید چه حالی میشید  اگر که صبح وقتی از  پنجره پاویون درمانگاه به بیرون نگاه میکنید که دلی باز کنید و هوایی عوض یهو با ماشین عزیزتون رو به رو بشید که سوار بر ردیفی از آجر کنار خیابون لمیده و لاستیک ماستیک یخ!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 17:34  توسط من  | 

تاریک شده بود هوا که از فرودگاه راهی خونه شدیم....آزادی که رسیدیم ٬توی سیاهی شب از دیدن اون ولوو هایی که از ترمینال بیرون میومدن دلم هری ریخت....

چه روزهای سختی بود. چقدرر سخت بود دل کندن از خونه وقتی که سهمت ازش فقط ۲ روز تو ماهه...شب وقتی که میخواستم راه بیفتم غم عالم مینشست به دلم...غم از خانواده جدا شدن نبود فقط٬استرس نصفه شب و توی سرما به روستا رسیدن هم بود....اینکه ماشین گیر میارم یعنی؟؟؟یادمه همیشه طوری رفتار میکردم که انگاری توی اون اتاق کوچولوی کنار جاده هزار نفر منتظرم هستن...میترسیدم بفهمن که تنهام...یادمه یک شب اما انقدررر ترسیده بودم که از اون آقاهه خواهش کردم وایسه تا من در رو باز کنم...منتظر موند...رفتم تو اتاق و تو حموم و اشپزخونه رو نگاه کردم و وقتی خیالم راحت شد که کسی نیست در رو از تو قفل کردم و از پنجره بهش گفتم که بره....یه شب توی همون فاصله کوتاهی که سر سه راهی ایستاده بودم برای ماشین ٬ماشینی نمره تهران مزاحمم شد...یادمه رانندهه هم فهمید و نمره ماشین رو برداشت و وقتی هم که من رو رسوند ایستاد تا برم تو و بعد رفت...ماههای اول همش به حالت آماده باش میخوابیدم..یادمه وقتی بعد از سه ماه قرار شد اولین کشیک مرکز شهری رو بدم برای اولین بار توی تاریخ کشیکهام وقتی زنگ زدن که مریض داری خواب موندم...میدونستم چرا!چون بعد از سه ماه اولین شبی بود که با خیال راحت میخوابیدم و دلم گرم بود که تنها نیستم و کسانی هستند که مواظبم هستن.....وااای چه شبها که خسته میرسیدم ترمینال و هیچ لبخندی کنار اتوبوس انتظارم رو نمیکشید و هیچ دستی ساک سنگینم رو از دستم نمیگرفت...یه بار یادمه انقدرررر دلم خواسته بود که وقتی میرسم ترمینال یکی منتظرم باشه که اس ام اس دادم به امیر و ازش خواستم بیاد دنبالم..یا اون بار که ساعت ۲ تا ۳  صبح توی اتوبوس تنها نشسته بودم -تنها دختر جمع! و اتوبوسه گفت راه نمیفته چون تعداد مسافر کافی نیست!اون شب هی به امیر اصرار کرده بودم که منتظر حرکت ماشین نمونه و بره و وقتی که اینطور شد چقدررر خوشحال شدم که بود...که توی بی در و پیکری شبهای آزادی تنهام نذاشته بود...یادمه وقتی ساعت ۴ صبح میون اون همه اتوبوس٬اتوبوسی که من باید باش میرفتم رو پیدا کرد و من رو سپرد بهشون با یه عااالمه شرمندگی یک دنیا ممنونش شدم...ممنون بودن پر از امنیتش...

سیاهی شب برای من بوی تنهایی میداد و تنهایی....بوی هری ریختن دلم از صدای کوبیدن به در اتاق...بوی سرما و بوی بخاری نفتی....بوی هزار جور مشکل ریز و درشتی که خودم تنهای تنها باید جمع و جورشون میکردم

و هنوز که هنوزه شب با همه آرامش و قشنگیش وقتی کنار میدون آزادی و اتوبوس قرار میگیره میشه همون که بود....همون که بوی تنهایی میداد و تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:37  توسط من  |